تبليغاتX
عاشقانه
عشق و تنهایی(خیلی تنهام)
 زندگی زیباست

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند." مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند 


 ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه،حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید." زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند
|+| نوشته شده توسط سعيد در چهارشنبه پنجم خرداد 1389  |
 
سلام دوستان عزیز من دیگه دارم میرم یعنی رفتم اگه بعضی از دوستام که الان نیستن یا مسافرتن اومدن منو ندیدن میتونن باهام تماس بگیرن اینم شماره همراهمه :
09179730970

|+| نوشته شده توسط سعيد در یکشنبه هشتم فروردین 1389  |
 خداحافظ دوستان

سلام دوستان عزیزم . من امروز دارم آخرین مطلب وبلاگم رو می نویسم . شاید دیگه هیچکدوم از شما عزیزانو نبینم . فقط این دوران وبلاگ نویسی،و چت(الفور آی) فکر کنم بهترین دوران زندگی من بود؛ چون دوستان خیلی خوبی پیدا کردم ، خیلی خوب . ولی حیف که خیلی زود ازشون جدا شدم . اگه خوبی بدی چیزی از من دیدید حلال کنید . همیشه دوستون دارم ، دوستش دارم و خواهم داشت . این ۲ بیت شعری رو که می نویسم شاید واسه آخرین بار باشه که شعر می گم ، به چه عشقی شعر بگم ؟؟؟ دوستدار همیشگی شما : سعید

 

 

آرزو دارم  که  دل جایی  گرفتارت  کند          با حریف تند خویــی همــسر و یارت کند

یک شبی آید به خوابت بعد چندین انتظار        دل تپیدن های شوق ازخواب بیدارت کند.......خداحافظ................

|+| نوشته شده توسط سعيد در جمعه ششم فروردین 1389  |
 خداحافظ




هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد
لحظه ی ویرانیم را حس نکرد
در تمام لحظه هایم هیچ کس وسعت صدایم را حس نکرد
آن که سامان غزلهایم از اوست
بی سرو سامانیم را حس نکرد
هیچ کس حس نکرد درد دل من چیست
عاشقانه زیستن,عاشقانه دل کندنم حس نکرد
ما دوست داریم دوستان باوفا را
 هیچ کس معنی حرفهایم را حس نکرد.

اینم از دل نوشته ی من.اینم آخرین نوشته من این بود.

خداحافظ دوستان من............

|+| نوشته شده توسط سعيد در جمعه ششم فروردین 1389  |
 خسته ام خسته
خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در با
د
|+| نوشته شده توسط سعيد در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388  |
 چگونه بی تو سر کنم؟؟؟

چگونه بی تو سر كنم

چگونه شب سحر كنم

بدون تو چه آسمان حرام گشته بر دلم

بدون تو چه آسمان خراب گشته بر سرم

بدون تو یه ماهی بدون تنگ

بدون تو سكوت مرده ای خموش

بدون تو ستاره ای بی فروغ

بدون تو پرنده ای شكسته بال

بدون تو شبم - شبی كه ندارد او سحر

بدون تو غروب غم گرفته ام

بدون تو یه ابر تكه پاره ام

بدون تو...

نمی كنم بدون تو زندگی

بدون هیچ معطلی


|+| نوشته شده توسط سعيد در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388  |
 خداحافظ

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

خداحافظ همين حالا، همين حالا كه من تنهام
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده اس
نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رؤيا ها
بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

|+| نوشته شده توسط سعيد در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388  |
 5قانون شاد بودن

قوانين شاد زيستن :
۱- اگر شما چيزي را دوست داريد از آن لذت ببريد .
۲ - اگر شما چيزي را دوست نداريد از آن دوري جوئيد.
۳ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از ان دوري كنيد آن را تغيير دهيد.
۴ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از آن دوري كنيد و نمي توانيد آن را تغيير دهيد آن را بپذيريد.
۵ - با تغيير نگرشتان نسبت به چيزهايي كه انها را دوست نمي داريد انها را بپذيريد .

|+| نوشته شده توسط سعيد در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388  |
 
هرگز از بي كسي خويش مرنج
هرگز از دوي اين راه مگو
و از اين فاصله هاكه ميان من و توست
و هر انگه كه دلت تنگ من است
بهترين شعر مرا قاب كن و پشت نگاهت بگذار
تا كه تنهاييت از ديدن آن جا بخورد
و بداند كه دل من با توست
در همين يك قدمي


|+| نوشته شده توسط سعيد در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388  |
 عادت


به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي
|+| نوشته شده توسط سعيد در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388  |
 تنهایی

وقتی تنهاییم دنبال یه دوست میگردیم

وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش میگردیم

وقتی از دستش دادیم دنبال خاطرهاش میگردیم

واین چنین استه که باز تنهاییمممم

|+| نوشته شده توسط سعيد در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388  |
 بوسه

در دو چشمش گناه مي خنديد

بر رخش نور ماه مي خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئي بي پناه مي خنديد

 

 شرمناك و پر از نيازي گنگ

با نگاهي كه رنگ مستي داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

بايد از عشق حاصلي برداشت

 

سايه ئي روي سايه ئي خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسي روي گونه ئي لغزيد

بوسه ئي شعله زد ميان دو لب

|+| نوشته شده توسط سعيد در جمعه ششم آذر 1388  |
 فروغ فرخزاد

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

 

 دل من كودكي سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه مي گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم بجامش كرد

 

اگر از شهد آتشين لب من

جرعه اي نوش كرد و شد سرمست

حسرتم نيست زآنكه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است

 

باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن كنم جامه

فتنه هاي نهفته اي دارم

 

 باز هم مي توان به گيسويم

چنگي از روي عشق ومستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد

 

 باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

مي دهندم بسوي خويش آواز

 

 باز هم دارم آنچه را كه شبي

ريختم چون شراب در كامش

دارم آن سينه را كه او مي گفت

تكيه گاهيست بهر آلامش

 

 زانچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل كه پر نشد جايش

بخدا چيز ديگرم كم نيست

 

كو دلم كو دلي كه برد و نداد

غارتم كرده، داد مي خواهم

دل خونين مرا چكار آيد

دلي آزاد و شاد مي خواهم

 

دگرم آرزوي عشقي نيست

بي دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

كه هنوزم نظر باو باشد

  

او كه از من بريد و تركم كرد

پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من كه مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را

|+| نوشته شده توسط سعيد در جمعه ششم آذر 1388  |
 اهنگ سلطان فلبها
http://www.2shared.com/file/9480219/76d22ea8/ahdieh_aref_soltane_ghalbha1.html
|+| نوشته شده توسط سعيد در جمعه ششم آذر 1388  |
 چند جمله عاشقاااااااانه
جملات عاشقانه

عنصر گرانیت و الماس شبیه هم هستند :تفاوت در ساختار انهاست

سعی کن ساختارت همانند الماس زیبا باشد

**********************************


وقتی عشق رو از یخ ساختی واسه اب شدنش گریه نکن

**********************************

یکی قشنگیه منظره رو میبینی یکی کثیفیه پنجره رو .این تویی که تصمیم

میگیری چی ببینی .امید وارم همیشه قشنگترین منظره رو ببینی

حتی از پشت پنجره ی کثیف!!!!!!
******************************

لیز خوردن بهانه است برای اینکه دستای کسی رو که دوست داری بهتر بگیری

**********************************

.عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم {{لئوبوسکالیا}}

****************

ادم کامل ادمیه هم عقل داشته باشه هم احساس {{ویلیام تن}}

انسان !!خودت به یاریه خودت برخیز {{بنهون }}

مانند اسمان بخشنده و مانند زمین افتاده باش .رمز زندگی همین است {{مولیر}}

در زندگی ثروت حقیقی مهربانی است وبینوایی حقیقی خودخواهی {{وینه}}

****************************

به خودتان قول بدهید هیچوقت به امید تغییر دادن کسی با او واردزندگی مشترک نشوید
***************************
وقتی که می گویی دوستت دارم خوب به این جمله فکر کن
شاید نوری را روشن کنی که به با خاموش کردن آن ، به خاموش شدن او ختم شود ...

**************************************
***********************************
***********************
*************
*******
***
*
|+| نوشته شده توسط سعيد در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 تصاوير IM

تصاوير IM

بقيش داخل ادامه مطلبه.




ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعيد در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 
                                                   چند تصوير  love  و قلب


      براي مشاهده بقيه تصاوير به ادامه مطلب مراجعه كنيد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعيد در چهارشنبه یکم مهر 1388  |
 
                                         تصاوير فانتزي


   براي مشاهده بقيه عكس ها به ادامه مطلب مراجعه كنيد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعيد در چهارشنبه یکم مهر 1388  |
  به نام پروردگاري كه عشق را آفريد

به نام پروردگاري كه عشق را آفريد

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط سعيد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
  عشق تو كور كردوكشت مرا


عشق تو کور کرد و کشت مرا


فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته

                                    اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته

رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم

                                    سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من

وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور

                                             دلو سپردم من به تو غصه نخور

گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات

                                        تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد

میگفتی من برمیگردم خیلی زود

                                       دلو جونم همشون فدای یه تاره موت

ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام

                                        آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام

یه نامه همش دادی همون شده آب غذام

                                       نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام

من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو

                                      فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو

آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن

                                     دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن

شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه

                                     می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه

شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد

                                فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد

اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟

                                   این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟

خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات

                                    دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات

وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم

                                   یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم

دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم

                                 دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم  

تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو

                                          زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو

|+| نوشته شده توسط سعيد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
  پنجره غشق

از پنجره نگاه بکن آره اون میاد               درسته بی وفاست ولی  باید بیاد

 

میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده           ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده

 

غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده           نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده

 

آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر              ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر

 

تو چرا سنگ نشدی میونه این همه  سنگ            میدونم دوسش داری مثل یه احصاصه قشنگ

 

آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه                     دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه

 

فدای نازش بشم این نازش کشته مارو                  حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو

 

خدایا این احصاصمو از دلم نگیر                     ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر

 

آخه گناهم نداره همش تقصیره منه  زود دل می بندم               زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه منه

|+| نوشته شده توسط سعيد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 سوختن عشق


عشق یعنی سوختن با ساختن عشق یعنی زندگی را باختن


عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی


عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر

|+| نوشته شده توسط سعيد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 دو خط موازي!!!!!!!!!

دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !‌در همين لحظه معلم فرياد زد :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
و بچه ها تكرار كردند ......

|+| نوشته شده توسط سعيد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 دنيا را بدساخته اند.................

                       

دنيا را بد ساخته اند.........


کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد.


کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري


اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد


به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است .

                                        زندگي يعني اين ...

|+| نوشته شده توسط سعيد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 فرشته

يكي مي گفت همراه هر كدوم از ما يه فرشته هست

مي گفت اونقدربه ما نزديكن كه گرماي بدنمون بالاشونو ميسوزونه

وقتي بال يه فرشته ميسوزه زمين گير ميشه

كي ميدونه فرشتش كي زمين گير ميشه؟؟؟

|+| نوشته شده توسط سعيد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 

                                     غم

اي آنكه زنده از نفس توست جان من                                                                                                                                                                                                               از دم آن با توام همه عالم ازان من



من را به غيرعشق به نامي صدا نكن                                                                                                                                                                                                                   غم را دوباره وارد اين ماجرا نكن

|+| نوشته شده توسط سعيد در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
  راز شادی

راز شادي

راز شادی در لبخندی است که بتواند غمگینی را تسلّی دهد.

 راز شادی در قلبی است که به روی هر بیگانه ای گشوده باشد.

 راز شادی در این است که شادی دیگران را شادی خود بدانی.

 راز شادی در این است که معنای عشق را در بخشیدن آن بیابی نه در

  گرفتن آن  از دیگران.

 راز شادی در مهر ورزیدن است و اینکه دیگران را بخشی

  از وجود خود بدانی.

 راز شادی در این است که با دیگران بخندی نه به دیگران.

 راز شادی در آن است که حرمت همه چیز و همه کس را نگه داری.

 راز شادی در این است که با خودت صادق باشی.

 راز شادی در احساس حضور خداست؛ در همه جا و همه چیز...

|+| نوشته شده توسط سعيد در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 زندگييييييييييييييييي

زندگي


زندگی را قدر بدان!

حرمتش نگهدار،

هیچ چیز مقدّس تر از آن نیست

وجود بدین گونه بی معناست،و نه بی معناست

معنا ربطی به وجود ندارد

هدفی نیست که وجود در پی دستیابی به آن باشد

به جایی ره نمی سپارد

تنها وجود است که وجود دارد.

معنا هدفمند است:مقصدی،دستاوردی...

ذهن انسان مولّد معضل معناست

ذهن دلیل اصلی تمامی پرسشهایی است که در تو زبانه می کشند.

ذهن نمی تواند آنچه را که هست همان گونه بپذیرد.

سرشت ذهن اینگونه است...

|+| نوشته شده توسط سعيد در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 بدون شرح

|+| نوشته شده توسط سعيد در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 داستان عتشقانه

داستان بسیار زیبا و عاشقانه و اما ... عشق:


* تقدیم به کسی که دیوانه وار دوستش دارم *

و اما عشق ...

عشق پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر..

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

|+| نوشته شده توسط سعيد در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 
 
بالا